تبليغاتX
زندگی

زندگی

دوست داشتن

یادمون باشه

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم و یک دفعه رهاش کنیم

 چون خورد میشه،اهسته میمیره.....

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

 تا کسی که به ما تکیه کرده شونش درد نگیره.........

یادمون باشه وقتی به کسی قول میدیم عمل کنیم....

راستی یادمون باشه که هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به

 راه نذاریم چون شاید نتونه زیاد طاقت بیاره......

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت ....

اخه زندگیش رو ازش میگیریم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:51  توسط وحید  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:44  توسط وحید  | 

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارست

هنوزم دیدن تو برام مثل عمردوبارست

هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میرزه

اما افسوس تو رو خواستن

دیگه دیره دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن

دلم اروم نمیگیره نمیگیره

تا گلی از سر عیونه تو پژمردو فرو ریخت

شبنمی غم زده از گوشه چشمان من اویخت

دوریه بین منو تو

دوریه ماه و تماشاست

اما افسوس تورو خواستن

دیگه دیره دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن

دلم اروم نمیگیره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:7  توسط وحید  | 

دوتا چشمات دوتا دستات
توی قلب خاطراتت
سهم هر کی شده باشه من یکی چشام به راته

تو بیا ای گل نازم
تا هنوزم نفسی هست
مگه میشه غیره عشقت
دل به امید کسی بست
دیگه عادت شده انگار
قصه ی دوری ودیدار
گریه هام جا میزارم
پشت این شبای بیدار

اگه فردایی ندارم
اگه دیگه کم اوردم
میخوام این ثانیه ها رو
با تو باشم تا نمردم
من کجای این زمینم
تو کجای اسمونی
که ازت هیچی ندارم
نه صدایی نه نشونیی
توی زندون تو موندم
راضیم به این اسیری
راضیم به شرط اینکه
خاطراتمو نگیری


تو بیا ای گل نازم
تا هنوزم نفسی هست
مگه میشه غیره عشقت
دل به امید کسی بست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:35  توسط وحید  | 

با سلام

بجه ها من یه سوال داشتم به نظر شما وقتی یه نفر عاشق میشه دوباره عاشق میشه یا نه

نظر بدید تا به این دوست عزیز توضیح بدم

ممنون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 18:59  توسط وحید  | 

توی این خونه پوسیدم خدایا
مگه دیوار اینجا در نداره

چقدر باید تحمل کرد بی عشق
مگه دنیا درو پیکر نداره

چشام کم سو شد از بس گریه کردم
نمیدونم کی از این خونه میرم

دارم میپوسمو چشم انتظارم
دارم میمیرمو از رو نمیرم

حی سربراه تر
حی سربه زیر تر
حی گوشه گیر تر
هر لحظه خواسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیرتر
دنیای من تویی
دنیا ولی میگن
زندونه مومنه
اخه چجوری از
خیر تو بگذرم
این غیره ممکنه
درست از اولین باری که رفتی
درست از اولین باری که مردم
درست از اخرین برگی که باختیم
درست از اخرین دستی که بردم
درست از روز اول رفته بودی
همون روزی که من از دست رفتم
عزیزم عشق تو بمبست من بود
منم تا اخر بمبست رفتم

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 0:27  توسط وحید  | 

من برای با توبودن از همه چیزم گذرکردم
من برای با تو بودن حتیاز قلبم گذر کردم

دستامو بگیربمون بدون بی تو میمیرم
تنهایی به یاداین همه خاطره میشینم

با قلبم به یاد این همه عشق میشینم
از قلبم نمیتونی بگذری تو

از عشقم نمیتونی بگذری تو
از یادم نمیتونی بگذری تو

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 0:13  توسط وحید  | 

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 14:37  توسط وحید  | 

دست نیاز


تا حالا شده دلت بگیره

از دست غصه دق کنه بمیره

تاحالاشده که محتاج بشی

حتی خداهم دستتو نگیره

تا حالاشده یه روز بی خبر

عشقت بره بهونشو بگیری

بفهمی هر چی بود دروغ بود

کم بیاری دلت بخواد بمیره

ای خدازندگیم نقش برابه

حال قلب عاشقم بدجور خرابه

قسمت میدم که جونمو بگیری

زنده بودن واسه من عذابه

تو که از حال دلم باخبری

چرا گریه هام نداره اثری

به چه جرمی ای خدا بگو به من

داری عابروی من رو میبری

تا حالا تنها یه جا نشستی

بی سر صدا توی خودت شکستی

مثل خجالت بشینه رو چهرت

از این که حس کنی اضافی هستی

تا حالا شده چیزی ببینی

دلت بخواد کور بشیو نبینی

واسه پنهون کردن گزیه هات

زیره بارون بدون چتر بشینی

تمومش کن خدا دیگه بریدم 

به هرچی که نمیخواستم رسیدم

تمومش کن تمومش کن خدایا

دیگه بسه عذاب درد کشیدم

نه از عشق خیری دیدم 

نه از دوست به چی خوش باشم به چی امید وار

دارم زجه زنون به پات میوفتم

تو میبینی ولی انگار نه انگار

تو میبینی ولی انگار نه انگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:39  توسط وحید  | 

میگن هیچ عشقی توی دنیا مثل عشق اولی نیست
میگذره یه عمری اما ازخیالت رفتنی نیست
داغ عشق هیچ کی مثلهاون که پس میزندت نیست
چه بده تنها شی وقتی هیچ کی هم قدمت نیست
چقدر سخته بدونی اون که میخوایش نمیمونه
که دلش یه جای دیگستو همه وجودش مال اونه
چقدر برای اون که جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم بگه میخوام که نباشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:37  توسط وحید  | 

حقیقت اره یا خوابه

که دستات توی دستاشه


محاله اون نمیتونه

مثل من عاشقت باشه


باهاش خوشبختو ارومی

سرت روشونه اونه


یه روزی مال من بودی

ولی اینونمیدونه


نمیدونه که دستای تو 

تو دست منم بوده


بهش بگو که اغوشت

یه وقت جای منم بوده


بگو چی بین ما بوده

سرعشقت چی اوردی


اونم حرفاتو باورکرد

واسه اونم قسم خوردی


منو یادت میاد یا نه

همون که عاشقش بودی


چقدر راحت یکی دیگه

جامو پر کرد به این زودی


حقیقت داره یا که خوابه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 20:37  توسط وحید  | 

دست خالی رفتی اما همه زندگیموبردی

رفتی اما تو دل من حتی یک لحظه نمردی

به امید دیدن تو لحظه هام دووم اوردن

کاشکی منتظر میموندی لااقل به خاطر من

اودمو اما چه فایده شب وازچشام گزفتی

میخواستم پیشت بمونم اومدم اما تو رفتی

به دلم قول داده بودم که تورو ازش نگیرم

حالا واسه دیدن تو خودم هم باید بمیرم

دیگه دستات سرده سرده دیگه چشمات نمیخنده

دیگه این خسته تنها به کسی دل نمی بنده

دیگه این ثانیه هارو بی تو باید بگذرونم

سرکنم با خاطراتت یا همه رو بسوزونم

گفتی میترسی که دوری بین ما همیشگی شه

حالا من اینجام عزیزم چرا چشمات بازنمیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 22:55  توسط وحید  | 

با سلام به دوستان عزیزم

من وحید مقدم هستم از استان فارس

من این داستان رو واسه تمام عاشقان مینویسم چون همه عاشقا به یه درد مبطلا هستن

من یه فرد 23هستم به نام وحید

من از بچگی توی یه شهر به نام فسا بزرگ شدم ودرور از خانواده وتوی یک مغازه کار میکردم.یه دختر خاله داشتم که خیلی دوستش داشتم و اونم منو دوست داشت.یک روز به خانواده گفتم من دخترخاله رو واسه زندگی میخوام ولی پدرم مخالفت کرد و منو دعوا کرد گفت من نمیخوام که تو دختر خالتو بگیری من باید قبول میکردم چون نمیشد رو حرفش حرف بزنم و بلاخره تصمیم گرفت منو ببره پیش خودش و منم رفتم یه چند روزی بود که تو اون شهری که پدرمادرم زندگی میکردن رفتم بیرون از خونه همون موقع بود که یه دختره رو دیدم خیلی خشکل بود و تو دل بر بود ازش خوشم اومد همینجور به خودم میگفتم باید مخ این دختره رو بزنم تا باهام دوست بشه 

خلاصه همون روزا بود که پدرم گفت بریم جاده چون پدرم ماشین داشت منم قبول کردم ورفتم همراه پدرم که بودم این دختره همش جلو چشمام بود یک لحظه از فکرم بیرون نمیرفت به خودم گفتم نکنه عاشقش بشم .همینجور میگذشت که برگشتیم خونه منم موتوربرداشتم رفتم جلو راه مدرسه دختر از مدرسه اومد بیرون که بره خونه منم افتادم دنبالش و خونشون رو پیدا کردم و تحقیق کردم که دختر کی هستش و همه چیز درباره خودش وخانوادش فهمیدم وموقعی که به خودم اومدم دیدن که کار از کار گذشته و عاشقش شدم اونی که من عاشقش شده بودم اسمش ناهید بود خلاصه به پدرم گفتم که من یه دختر رو دیدم وازش خوشم اومده ولی خانواده اهمیتی ندادن و من خودم مجور شدم دست به این کار بزنم

رفتم شماره تلفن خونشونو از مخابرات گرفتم و زنگ زدم اونم برداشت ولی من از ترس صحبت نکردم دلم داشت میلرزید ولی من بازم تکراروتکرار کردم که تونستم باهاش صحبت کنم ولی اون به من بدو بیراه میگفت ولی دست بر نداشتم تا اینکه گفت از جون من چی میخوای منم گفتم خودتو میخوام اونم عصبانی شد گوشی رو قطع کرد ولی بازم زنگ زدم گوشی رو برداشت گفت چرا منو به حال خودم نمیزاری گفت من نامزد دارم انگار که سرم از تنم جدا کردن ولی باورم نشد و رفتم تحقیق کردم دیدم که دروغ گفته ولی خواستگار داشت و همه خواستگاراشون رو شناختم ورفتم دنبالشون باهاشون صحبت کردم که اگه دورشو خط نکشن همشونو میکشم وبا یکیشون دعوامون شد خلاصه بازم زنگ زدم گوشی رو برداشت گفت که چرا این کارا رو کردم و منم گفتم واسه رسیدن به تو همه کار میکنم حتی بگی خودتو بکش میکشم اونم همینو ازم خواست که خودمو بکشم منم قبول کردم وبهش گفتم که بیادزیره جنازه من گوشی رو قعط کردم رفتم خونه تا صبح یه شیشه الکل داشتم میخوردمو گریه میکردم و بلاخره صبح شد و برداشتم یه تیغ زدم رو رگ خودم دیگه نفهمیدم چی شد وقتی به هوش اومدم دیدم رو تخت بیمارستان هستم وزخموبخیه کرده بودن و خبر به گوشش رسیده بود که من این کارو کردم اومدم خونه همون روز جمعه بود من لباسامو پوشیدم رفتم بیرون تو یه پارک که اونم اونجا بود با خانواده وهمه ماجرا رو خبر داشتن و موقعی که دیدن دستم باند بسته شده تعجب کردن و منم رفتم نزدیکتر باند رو دستمو باز کردم که ببینه که واسه خاطر کی اینکارو کردم وقتی که دستوم دید یواشکی یه سر تکون داد که چرا این کارو کردم از اونجا شروع شد که اونم عاشق من شده بود.

اخر شب همراه اونا که رفتن خونه منم پشت سرشون راه افتادم رفتم وتاخونشون باهاشون رفتم صبح فردا زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت و گفت چرا این کارو کردم ومنم جوابی ندادم بهش گفتم میخوام بیام خواستگاری گفت میل خودت منم به خانواده گفتم و به زور راضی شدن و شب رفتیم خونشون خاستگاری واون شب مادره دختره قبول نکرد و بازم یه شب دیگه رفتیم بازم قبول نکردن ومنم بیخیال نشدم.همون روزا بود که دفتره خدمتم اومده بود و باید میرفتم شیراز واسه پذیرش از شیراز زنگ زدم به خانوادش گفتم من عاشق دخترتون هستم و واسه رسیدن بهش همه کار میکنم گفتم ایندفعه اگه اومدم خاستگاری جواب رد دادین با تیغ رگ گردنمو میزنم ولی ناهید ایندفعه قبول کرد چون بیشتراز من که عاشقش بودم عاشق من شده بود.برگشتم خونه وبازم رفتیم خونشون و اون شب قبول کردن که ما با هم ازدواج کنیم من صبح زود رفتم خونشون که بریم ازمایشگا واسه تست خون اون روز پنج شنبه بودولی اشنا داشتیم کارمونو انجام داد وجواب ازمایش خوب بود و عصر رفتیم که عقد کنیم و بعداز عقدمون همون شب اول لز بسکه دوستش داشتم نتونستم جلو خودمو بگیرم و یه بوس دزدکی که خودش نمیفهمید چون داشتیم با هم صحبت میکردیم ازش گرفتم وخجالت کشید از اون روز به بعد منو ناهید به هم رسیده بودیم روزای خوبوخوشی داشتیم البته اینجاش بد بود گه من ساعت5عصر عقد کردم وروز شنبه ساعت6صبح رفتم که برم خدمت رفتم تا 73روز ازش دور بودم قلبم داشت ایست میکرد خلاصه اموزشی تموم شد و اومدم خونه بچه بخدا اینقر دوسش داشتم که حاضر بودم دنیا رو به پاش بریزم هنوزم هم میریزم به پاش خلاصه از اموزشی برگشتیم خونه و خدمتم افتاد تو همون شهر خودمون من با ناهید خیلی خاطره ها دارم روزگار نتونست ببینه منو ناهید خوش هستی تو او خدمت لعنتی با یه سرباز دوست شدم به نام علی ای پسره یه جورایی اقواممون میشد من با علی خیلی صمیمی شده بودیم خونه همدیگه میرفتیم و یه روز ناهید بهم گفت وحید من خوشم نمیاد با  علی  بگردی ازش بدم میاد ولی من به هرفش گوش ندادم ناهید بهش میگفت میمون یا کوتوله خیلی از اون بدش میومد.من با ناهید چه زندگی خوبی داشتیم هیچ وقت یادم نمیره هنوز دارم تو حسرتش میسوزم که چرا اینجوری شد .میگفتم من با علی خیلی خوب بودم ولی ناهید ازش بدش میومد تا اینکه اون نامرد چشمشو انداخته بود دنبال ناهید و تا خبر شدم دیدم که عزیزترین کسموازم گرفت و ازم طلاق گرفت و تنهام گذاشت به حال خودم اون به من و خودش خیانت کرد رفت منو گذاشت تو غصه وغم و کارم شده گریه من الان بازم زن گرفتم ویه بچه دارم واونم با اون نامرد ازدواج کرد ای خدا الان هم یه بچه داره نمیدونم منو از یاد برده یل نه چقدر سخته عشقت جلو چشمات ازت بگیرن نتونی کاری بکنی جلو چشمات با ماشین عروس از جلوت رد بشه بره نتونی کاری بکنی ای خدا چرا من مگه من چیکار کردم که ناهید منو ازم گرفتی من الن اگه زنده هستم واسه خاطر اینکه اون داره نفس میکشه اون زندگی منه من یه دنیا دارم اون هم ناهیده اهای تما کسایی که عاشقین بترسین از رفیق رفیق دشمن ادمه هرچند میگه مزن بر در کسی که میزنن بر درت اون که اون بالا نشسته همه چیزو درست میکنه میدونم تمام این اشکایی که از چشمام میریزه یه روز دامنشو میگیره 


این بود قصه تلخ زندگی من با خیانت رفیق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:51  توسط وحید  |